فريد الدين العطار النيسابوري
378
منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )
چون بر آمد چل شبانروزِ تمام * همچو مويى شد شهِ عالى مقام در فرو بست و به زيرِ دار او * گشت در تيمارِ او بيمار او كس نداشت آن زهره در چل روز و شب * تا گشايد ، در سخن ، با شاه لب از پسِ چل شب نه نان خورد و نه آب * آن پسر را ديد يك ساعت به خواب روىِ همچو ماهِ او در اشك غرق * از قدم در خون نشسته تا به فرق شاه گفتش « اى لطيفِ جانفزاى * از چه غرقِ خون شدى سر تا به پاى ؟ » گفت « در خون ز آشنايىِ توام * وين چنين از بىوفايىِ توام باز كردى پوست از من بىگناه * اين وفادارى بود اى پادشاه ؟ يار با يارِ خود آخر اين كند ؟ * كافرم گر هيچ كافر اين كند من چه كردم تا تو بر دارم كنى * سر بُرى و سر نگوسارم كنى روى اكنون مىبگردانم ز تو * تا قيامت داد بستانم ز تو چون شود ديوانِ دادار آشكار * دادِ من بستاند از تو كردگار . » شاه چون بشنود از آن مه اين جواب * در زمان درجست دل پر خون ز خواب شور غالب گشت بر جان و دلش * هر زمانى سختتر شد مشكلش